اگر بهاری هست ؛ بگوئيد

 

طايفه در بهار

 

اگر بهاری هست ؛ بگوئيد

که اين دست ؛ طفلی بازيگوش ست

                            شتاب دارد

٬

بهار را می گسترانی و نمی دانی

که اين بی حوصله جز پريشان کردن نمی داند

٬

چگونه از باد وباران می آمد

و بر گرمی اجاق جای می گشاد

دستی که ترکه های به ناحق خورده بود !

٬

ماديانی در باران

و قوس قزح که رود را به دو نيم می کرد

٬

اکنون چگونه روبر گردانم

که اين منشور ؛ کورم می کند

٬

هنگامی ست

 که مادرم به کردار بيوه ئی می خرامد

و طايفه ی ماديان بهار خورده را سياه می پوشد

اينک کيست که نام پدرم را آرام تلا وت می کند؟

٬

ـ :ای پرسنده !

اگر عقوبتی هست ؛

شيون از من آغاز شد . 

                    

ایکار بی صدای بال

 

ایستاده ام تا آتش ها بی من نسوزند

من که

         گذرنده ای

                        خاموشم

دست هایم دل کوچکم را پنهان کرده اند

من که

        لحظه ئی  دیگر

                            به ابر

                                    تو خواهم گفت

ستاره ی خفته را به کودکی خواهم داد

بر هر گور گلی خواهم افکند

و گردنم که رعشه بیاغازد

شعر خواهم نوشت

من که

        گذرنده ئی

                      خا موشم.

ـ در کجای دشت نسیمی نیست

 

نمی توانم گفت

با تو این راز نمی توانم گفت

ـ در کجای دشت نسیمی نیست

که زلف را پریشان کند

آرام

آرام

از کوه اگر می گویی

آرام تر بگوی!

برکه ای که شب از آن آغاز می شود

ماهی اندو هگین می گردد

و رشد شبانه ی علف

 پوزه اسب را مرتعش می کند

آرام !

آرام !

از دشت اگر می گویی.

گیاهی که در برابر چشم من قد می کشد

در کدامین ذهن است

به جز گوسفندی که

اینک پیشاپیش گله می آید

آه میدانم

اندوه خویشتن رامن

صیقل نداده ام!

بتاب ؛ رویای من

به گیاه و بر سنگ

که اینک؛معراج توراآراسته ام من

گرگی که تا سپیده دمان بر آستانه ی ده می ماند

بوی فراوانی در مشام دارد

صبحی اگر هست

بگذار با حضور آخرین ستاره

در تلاوتی دیگر گونه آغاز شود

ستاره ها از حلقوم خروس

تاراج می شود

تا من از تو بپرسم

ـ اکنون ؛ای سرگردان !

در کدام ساعت از شبیم؟

انبوهی  جنگل است که پلک مرا

بر یال اسب می خواباند

و ستاره ای غیبت می کند

تا سپیده دمان را به من باز نماید.

میراث گریه ؛آه

در خانه ام

سینه به سینه بود

اين لحظه ها برای گريه خوبند !

 

 

زلفی که برود می رفت

 

گرگی اگر بماند

ـ با چشمهای برفی ـ

شب هيمه ای به چشمش خواهد کرد

٬

آن آهويی که جوشان می رفت

مرد شکارچی می جست !

٬

اين نيم سوز گريان

                 گريان

                ـ هميشه گريان ـ

اين لحظه ها برای گريه خوبند !

٬

در خوابهای من بود

آن کودکی که گريان می رفت

با گونه های خيس

در جامه دان خواهر

تصوير مادر می جست

٬

آيا دوباره کودک

در انتهای جنگل خوابيده ست؟

آيا

آن زلف؛ زلف کودک بود

که در ميان رود می رفت؟