اگر بهاری هست ؛ بگوئيد
طايفه در بهار
اگر بهاری هست ؛ بگوئيد
که اين دست ؛ طفلی بازيگوش ست
شتاب دارد
٬
بهار را می گسترانی و نمی دانی
که اين بی حوصله جز پريشان کردن نمی داند
٬
چگونه از باد وباران می آمد
و بر گرمی اجاق جای می گشاد
دستی که ترکه های به ناحق خورده بود !
٬
ماديانی در باران
و قوس قزح که رود را به دو نيم می کرد
٬
اکنون چگونه روبر گردانم
که اين منشور ؛ کورم می کند
٬
هنگامی ست
که مادرم به کردار بيوه ئی می خرامد
و طايفه ی ماديان بهار خورده را سياه می پوشد
اينک کيست که نام پدرم را آرام تلا وت می کند؟
٬
ـ :ای پرسنده !
اگر عقوبتی هست ؛
شيون از من آغاز شد .
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 17:13 توسط هوشنگ چالنگی