تبليغاتX
هوشنگ چالنگی - ای آبروی اندوه من
شعرها..نقدها...مصاحبه ها
 

شب چره

اکنون
خاموش ترين زبان‌ها را در کار دارم
با پرنده ای در ترک خويش
که هجاها را بياد نمی‌آورد
می‌رانم


می رانم

از بهار چيزی به منقار ندارم
از شرم منتظران به کجا بگريزم

هر شب
همه شب
در تمامی سردابه های جهان
زنی که نام مرا به تلاوت نشسته است


ای آبروی اندوه من
سقوط مرا اينک! از ابر ها بيبن
- چونان باژگونه بلوطی
که بر چشم پرنده ئی-


بر کدامين رود بار می راندم
هر روز
همه روز
با مردی که در کنار من
مه صبحگاهی را پارو می کرد


در آواز خروسان
هر صبح
همه صبح
به کدامين تفرج می رفتم
با لبخنده ای از مادر
که به همراه می بردم


اينک شيهه اسب است که شب چره را مرصع می کند
و ترکه چوپانان
که مرا به فرود آمدن علامتی می دهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط هوشنگ چالنگی